یادداشت‌ها

یادداشت 355

من مرگِ هیچ معلّمی را باور نمی‌کنم!/ در سوگِ تورانِ میرهادی

یک:
«توران خانم» را چگونه باید توصیف کرد؟ مناعتِ طبع، طبیعت‌دوستی، میهن‌پرستی، شاگردنوازی، فرهنگ‌پروری، صبوری، پُختگی، سرسختی، مهربانی، تیزهوشی، آینده‌نگری، تواضع، خستگی‌ناپذیری، سخاوت، بزرگواری... نه راست‌اش! او در عالی‌ترین وجهی که بی‌هیچ مبالغه بشود تصوّر کرد، واجدِ همهء این اوصاف بود، امّا لبخندِ قشنگی داشت که با یک نگاه دل می‌بُرد و بی‌نیازش می‌کرد از هرگونه توصیف!

دو:
«توران خانم» عاشقِ طبیعت بود. خودش به شوخی می‌گفت حاصلِ چشم‌گشودن در دلِ دشت! در تابستانِ سالِ ۱۳۰۶ که هنوز پایتختِ ایران آلوده بود به بیماری‌های سخت و مُسری و خانواده‌های تهرانی به خارج از شهر می‌گریختند در تمنّایِ آبِ گوارایِ دامنه‌های البرز و هوایِ پاکیزهء شمیران. این‌جوری شد که سه ماهِ نخست از دوران نوزادی خود را زیر چادری کوچک در گهواره گذراند! بی‌هیچ فاصله‌ای با صدایِ باد، با ترنّمِ باران، با نغمهء پرندگان و گرمایِ خورشید و زیبایی ماهتاب و ستاره‌هایی سخت درخشان در آسمانی که هنوز از چشم آدمی نیفتاده بود با نورِ ناجورِ فلورسنت!

سه:
«توران خانم» سختی کشیده بود و سرسخت. چشم‌های گودافتاده و شکم‌هایِ برآمده از قحطیِ سراسری در ایران را دیده بود و آتش خانمانسوزِ جنگِ جهانی دوّم در اروپا را نیز. نازک‌نارنجی بارنیامده بود که احیانا جا بزند در پسِ تعطیلیِ مدرسهء بی‌نظیرِ «فرهاد» باوجودِ آن‌همه فارغ‌التحصیلِ درجه یک در بلبشویِ سال‌های نخستِ پس از انقلاب. یا کم بیاورد در تداومِ تالیفِ «ف‍ره‍ن‍گ‍ن‍ام‍ه ک‍ودک‍ان و ن‍وج‍وان‍ان» که در زبانِ فارسی همتا نداشت و ندارد به معیارِ دقّت و قوّت علمی، به خاطرِ مثلا بی‌پولی. یا لحظه‌ای «شورایِ کتابِ کودک» را که خود موسس آن بود، رها کُند به بهانهء بی‌مهری‌ها یا حتّی وقتی پا به سن گذاشته بود امّا از همه همکاران و همراهان و شاگردان‌اش جوان‌تر می‌نمود وقتی چشمان‌اش برق می‌زد با شنیدن یا گفتنِ کوچک‌ترین جُمله‌ای که کلمه‌ای از ایران، فرهنگ، کودک، صلح یا طبیعت در دلِ واژگانِ خود داشت!

چهار:
«توران خانم» خوشه‌چینِ تجارب و خوبی‌های همهء اطرافیانش بود. از مادری نجیب‌زاده و آلمانی‌تبار، به نامِ «گرتا دیتریش» که افزون بر خانه‌داری در هنرستانِ خوشنامِ کمال‌الملک درسِ موسیقی و مبانیِ هُنر و مجسمه‌سازی می‌داد به دانشجویانِ مُستعدِ ایرانی و پدری به نام «سید فضل‌الله» که دانش‌آموخته ماشین‌آلات و راه و ساختمان بود و از برجسته‌ترین مهندسان عصرِ رضاشاهی و از بنیان‌گذاران راه‌آهنِ سراسری ایران و همسری نظامی که از افسرانِ روشنفکرِ زمانهء خود بود و دریغ که ناکام و جوانمرگ و تیرباران شد در پیِ کودتایِ ننگینِ ۲۸ مرداد. و خود که شاگردِ ممتازِ بهترین اساتیدِ زمانهء خود بود از جبّارِ باغچه‌بانِ خودمان گرفته تا ژان پیاژه، هنری فالون، فریدریش فروبل، هاینریش پستالوزی، اوید دکرولی، جان دیوئی، سلستین فرنه و ماریا مونته. و بنیانِ نگاهی نوین به روانشناسی و آموزش کودکان را اگرچه از آن‌ها آموخت، امّا ذرّه‌ذرّه با شرایطِ وطنِ خودش تطبیق داد و شُد، آنچه شد!

پنج:
«توران خانم» دیکته نمی‌کرد. یاد می‌داد و یادم می‌آید تا سال‌ها برایم سئوال بود که چرا در حیاطِ بازیِ بچّه‌ها در مدرسه فرهاد، این‌همه مُرغ و خروس است و اردکِ و سگِ گلّه و مُرغابی! بعدها شنیدم که نوشتن و خواندنِ امثالِ نصایحی درست امّا بی‌فایده مانندِ «با حیوانات مهربان باشید» و این‌ها را بر تنِ مثلا دیوارِ دبستان، بی‌حاصل می‌دانست. عوض‌اش می‌خواست ما بچّه‌هایِ طبقهء متوسطِ شهرنشین که افقِ نگاه و دستِ دل‌مان کوتاه بود از طبیعتِ واقعی، دستِ کم در لابه‌لای حیواناتِ اهلی که به سرایدار مدرسه سپرده شده بود باهمدیگر دوست و بزرگ شویم.

شش:
درست همان‌وقتی که «رقابت» نسخه‌ای بود رایج و همگانی که از داخلِ خانه‌ها و خانواده‌ها تا اغلبِ مدارس و دانشگاه‌ها و از آنجا تا تک‌تکِ ادارات و نهادهای وطنی توصیه می‌شد، «توران خانم» آن را چونان سمّی مهلک می‌خواند و می‌گفت: ««بزرگترین خطری که امروز آموزش و پرورش کشور ما را تهدید می‌کند، عامل اسارت‌بار رقابت است که همه‌گیر شده‌است و با وجود این عامل، نمی‌توانیم انسان‌هایی سازنده به جامعه تقدیم کنیم… بیایید این رقابت را به همکاری، همیاری و مشارکت بدل کنیم تا فرزندان ما بتوانند به حداکثر توانایی‌های خود برسند و احساس آرامش بکنند.»

هفت:
از شمارِ دوچشم، یک تن کم! وز شُمارِ خرد، هزاران بیش!
https://goo.gl/fJiXh6

 

ارسال کننده: حسین دهباشی
تاریخ: 19 مهر 1395
یادداشت 323

‏شرم‌آور است!

یادداشت 322

‏شهید اهل سنت،ستوان۱خلبان خالدحیدری،اولین شهید نظامی ایران،متولد ۱۳۲۹ مهاباد،شهادت ساعت ۱۷:۵۵ ۳۱شهریور ۱۳۵۹کوت عراق، ۲ساعت پس از حمله دشمن به پایگاه یکم شکاری مهرآباد

یادداشت 321

‏اولین شهدای نخستین روزجنگ | شهید محمدصالحی (خلبان و کابین۱ فانتوم) | شهیدخالدحیدری (کابین۲ و آتشبار هواپیما) | اولی شیعه و دومی از اهل سنّت | می‌دونستی؟

یادداشت 320

روز یکم مهرماه ۱۳۵۹ / بعد از بازگشت از عملیات البرز (کمان ۹۹) سرتیپ خلبان جعفر عمادی

یادداشت 320

خبرِ فوری و محرمانه:

یادداشت 319

مهاجمان | در کمالِ نیک‌خواهی به ما حمله کردند

یادداشت 318

‏‏‏‏تا ساعتی دیگر فرودگاه‌های تهران، شیراز، دزفول، همدان، اصفهان، تبریز، کرمانشاه، بوشهر و اهواز بمباران می‌شوند! ما غافلگیر شده‌ایم! ۳۱شهریور۱۳۵۹ است!

یادداشت 317

‏‏‏در مذمّتِ نشرِ اکاذیب و #وصف_العیش_تراپی

یادداشت 316

‏‏‏در نکوهش ایجاد استغنا و تحصیلِ حاصل:

یادداشت 315

‏‏‏کاش می‌شد... | در مجازستان هم | سینیِ لیوان‌های فسقلیِ شیرکاکائو | یا شربتِ معطّرِ زعفران دست بگیری | به رهگذران تعارف کنی | و با لبخند بگویی: بفرمایید | و با مهربانی بشنوی: دستِ شما درد نکند | الهی حاجتِ دل‌ات را بگیری جوون!

یادداشت 314

‏‏‏اندراحوالاتِ شیرینی ناپلئونی و اصولگرایی به سبکِ یالثارات:

یادداشت 313

‏‏‏تلمیذِ بی‌ارادت، عاشقِ بی‌‌زر است و رونده بی‌معرفت، مُرغِ بی‌پر و عالمِ بی‌عمل، درختِ بی‌بر و زاهدِ بی‌علم،